در این روزها به برداشت های مایوس کننده یی از زنده گی هفت هشت نفره ام می رسم.

در نان من چه ریخته بودی نمک­حرام!

هی چرخ می خورد همه جا پیش چشم هام

باید کمی نفس بکشم ... نه! نمی شود

من در برابر تو نمی آورم دوام

من مرده­ام تمام جهان سرد و ساکت است

تشییع خوانده­اند مرا مشتی از عوام

من مرده­ام تفاوت من نیز مرده است

در بین ارتفاع گل و خشت­های­خام

من مرده­ام گلوی زنی پاره­ پاره شد

از گریه، از نخوردن هرصبح ، چاشت، شام

من مرده­ام نترس فقط بیم بود و رفت

آن بوف کور لعنتی از گوشه­های بام

من مرده­ام که زنده بمانند گورها

من مرده­ام که دغدغه­هایت شود تمام

من مرده­ام تو زنده­ای و راه می­روی

با بی­تفاوتی سر من گام گام گام

می بینمت که می­روی آن سوی اجتماع

آهسته گریه می­کنم ... این هم از ازدحام

من مرده­ام همین غزلم نشر می شود

در روزنامه یی که بشاشم به ننگ و نام...

سکته و سکوت

این کوه هم صدای مرا بی­ طنین گذاشت

با سکته و سکوت سگی را عجین گذاشت

من کوچکم ولی نه به حدی که او مرا

وقتی ندید بر سرمن ذره بین گذاشت

عقل مرا گرفت، مرا کودن آفرید

گستاخی و جنون مرا در جنین گذاشت

من ـ اسب سرکشی که غم زنده­گی مرا

با زور، قیضه در دهنم کرد و زین گذاشت

پیشانی ام که ـ عین پریشانی و غم است

را، پیش پای خاک زنی بر زمین گذاشت

باید که انتقام بگیرم از این همه...

باید... نباید این همه را این چنین گذاشت

تریاک و تنباکو

آتشی بر هستی تریاک و تنباکو بکش

پیش یک آیینه بنشین بر سرت چاقو بکش

خواب خون و استخوان­های سفیدش را ببین

مثل یک سگ کوچهء معشوقه­ات را بو بکش

مرگ را، دیوانه­گی و اضطراب و عشق را

ناگهان در بیخ گوش زنده­گانی قو بکش

خواستی برخیز روی بستر خود گریه کن

یا بدت آمد پتوی مرگ را بر رو بکش

راه­های خسته را برگرد بنشین فکر کن

یا که پای از زنده­گانی یا که دست از او بکش