در این روزها به برداشت های مایوس کننده یی از زنده گی هفت هشت نفره ام می رسم.
در نان من چه ریخته بودی نمکحرام!
هی چرخ می خورد همه جا پیش چشم هام
باید کمی نفس بکشم ... نه! نمی شود
من در برابر تو نمی آورم دوام
من مردهام تمام جهان سرد و ساکت است
تشییع خواندهاند مرا مشتی از عوام
من مردهام تفاوت من نیز مرده است
در بین ارتفاع گل و خشتهایخام
من مردهام گلوی زنی پاره پاره شد
از گریه، از نخوردن هرصبح ، چاشت، شام
من مردهام نترس فقط بیم بود و رفت
آن بوف کور لعنتی از گوشههای بام
من مردهام که زنده بمانند گورها
من مردهام که دغدغههایت شود تمام
من مردهام تو زندهای و راه میروی
با بیتفاوتی سر من گام گام گام
می بینمت که میروی آن سوی اجتماع
آهسته گریه میکنم ... این هم از ازدحام
من مردهام همین غزلم نشر می شود
در روزنامه یی که بشاشم به ننگ و نام...