سکته و سکوت
این کوه هم صدای مرا بی طنین گذاشت
با سکته و سکوت سگی را عجین گذاشت
من کوچکم ولی نه به حدی که او مرا
وقتی ندید بر سرمن ذره بین گذاشت
عقل مرا گرفت، مرا کودن آفرید
گستاخی و جنون مرا در جنین گذاشت
من ـ اسب سرکشی که غم زندهگی مرا
با زور، قیضه در دهنم کرد و زین گذاشت
پیشانی ام که ـ عین پریشانی و غم است
را، پیش پای خاک زنی بر زمین گذاشت
باید که انتقام بگیرم از این همه...
باید... نباید این همه را این چنین گذاشت
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم تیر ۱۳۸۹ ساعت 15:21 توسط ابراهیم امینی
|