باز هم با دوغزل آمده ام.
ما سرنوشت ساده و بی درد سر داریم
امیدهای پیش پا افتاده تر داریم
مجذوب این افتادن از چشم درختان ایم
ما می توانستیم دست از سیب برداریم
ما تا سحر در خانه های مان نخوابیدیم
ترس از سقوط بام و بیم از پشت در داریم
گفتید: (می افتند)،(می گریند)،(می میرند)
گفتیم: از این پیش آمدها خبر داریم
همشهریان شیشه یی! ما چند سرنیزه
دیوانه گی، میراث از عصر حجر داریم
**
جز نام ها ـ این حرف های مفت و بی مفهوم ـ
دیگر چه میراثی از آقای پدر داریم...؟
۲
دلم برای غزل عاشقانه تنگ شده بود.
طناب دار تعطیل من از پیراهنت خالی ست
تمام پیرهن های زنانه از تنت خالی ست
لبانم زخمزار از خنده های بی نمک، یک سو
سر از شوریده گی شارید و دست از دامنت خالی ست
ترک برداشت لب هایم اتاق و تاق نسیان را
زبان شاعری از اتفاق افتادنت خالی ست
چه دلگیر است دیواری که تصویر تو یادش نیست
تن بی صاحبم هم از خراش ناخنت خالی ست
نبودت روی میدان های بازی سایه افگنده
که جیب بچه های شوخ شهر از شیطنت خالی ست
به غیر از من که عشقت رو سیاهم، بی پناهم ساخت
که می داند در آن سوهای شال گردنت (خالی) ست