این بار با دوغزل و یک مثنوی گونهء کوتاه...

 

۱

یک شعر صاف و سادهء « شهباز ایرجی»

یک شعر گنگ، سوی سپهری دهن کجی

من خسته ام، به هم بزنید این روال را

از این سر تصنعی، این چهرهء گجی

تو کیستی ادای مرا در می آوری

هر لحظه بین آینه، با من چرا لجی؟

مادر بزرگ! شکر بکش شام گور را

از لحظه های مهلک این زنده گی « بجی !»

سر می کشی، بکش به هزاران سو آسمان!

خواهی نخواهی آخ، به بن بست منتجی

در داخلت بپوس « امینی» به هیچ وجه

از این اتاق نیست به یک جلگه مخرجی

**

چون دختری که گل بزند بر سرخودش

پوشیده است باغ لباس مروجی

شهباز ایرج: شاعر و یکی از مجریان برنامه های رادیو بی بی سی فارسی.

بج: نجات یافتن به زبان اردو، که در بین مردم افغانستان استفادهء زیاد دارد.

 

2

 

سوار آمده بود و پیاده راهی بود

نشانیی که نشان داد اشتباهی بود

سرم که رفت به باد هزار رسوایی

نه از زبان که از اعلان بی کلاهی بود

در این زمینه فقط خون خاکی من ریخت

در آن زمان که فقط مردن و تباهی بود

ذغال در نظرم روسپید می آمد

شبی که صبحدم آغاز روسیاهی بود

هزار دزد سر بام و ماه غیبش زد...

هزار مرد در این سوی بی پناهی بود

که دیده است که یک ماده گاو گریه کند؟

طویله، موزهء گوساله های کاهی بود

نه مار بود و نه ماهی، نه مرغ بود و نه اشتر

هزار رنگ شتر مرغ و مارماهی بود

بهار و باغ چه بی ارتباط با هم بود

سفر، دچار رفیقان نیمه راهی بود

 

3

 

آفریدم آدم برفی همین که برف زد

برف آمد با کلاغی طرد و تنها حرف زد

دخترک لرزید مثل دست من پیش از گناه

آب ها را یخ که زد، او ظرف را بر ظرف زد

می نشیند از هوا شعر زمستان بشنود

یا سکوت سنگفرشی را در انسان بشنود

دست هایش هیزم خشک بخاری می شوند

اشک هایش جای آب گرم جاری می شوند

من ولی سرگرم آدم برفی خود مانده ام

من همیشه ساکت از بی حرفی خود مانده ام

 

**

ابرها از دختران خانه زیبایی تراند

مثل کفترها در آفاق (سخی جان) می پرند

 

سخی جان: حرم منسوب به حضرت علی در مزار شریف

 

 

با دوغزل

۱

خواست سوی من بیاید، کوچه تا بن بست رفت

تاکسی ران خسته گی های مرا دربست رفت

راه در پای من افتاد و به راه افتادم، آه!

دست من تا دست او را دید رفت از دست، رفت!

ما دو گرگ گشنه بودیم او نمی دانم چه شد

گفت پشت تپه های دور چیزی هست... رفت

حسرتم آمد به هر چیزی که رفت و برنگشت

عمر من از پشت زن های بلند و پست رفت

یک نفر مثل من از این جا نمی دانم کجا

کوله بار کوچکش را روی دوشش بست رفت...

۲

تو چرسی* و تمام بلخ از بوی تو دیوانه ست

لب آیینه می بینم که هر دوی تو دیوانه ست

زنان شهر می پوشند زرهای گران اما

شرنگ پر شرو شور النگوی تو دیوانه ست

کجایت را بگویم سینه ات را دست و پایت را ؟

دهان می بندم ای دیوانه! هر سوی تو دیوانه ست

کسی که سایه ات را دید پای از سر نمی داند

کسی که می نشیند روی در روی تو دیوانه ست

سر آیینه سنگینی کند بر پیکرش وقتی

بگوید بر فراز چشمت ابروی تو دیوانه ست

حشیش