این روزها در ناگوارترین وضعیت روحی به سر می برم. نوشتن این غزل از انبوه اندوهم اندکی کاست.

بر روی تاقم چند پاکت قرص تسکین است

غلتیده ام روی اتاق و پرده پایین است

آن شاخۀ مشکوک پشت شیشه یادم هست

به قول فرخزاد: «شاید زنده گی این است!»

وقتی دهانم مثل زخمی باز می ماند

وقتی زبانم تکه یی از طعن و توهین است

وقتی که سم می گریم و خاشاک می خندم

باید بگویی: «مرد بدبخت است، بدبین است»

مخلوطی از خون و خیانت هاستم اما

در کام مرگ این طعمۀ شوریده شیرین است

پیراهن من گور سیاری است، می بینی؟

می دانی، این شب ها دلم دارالمجانین است

در حلقه های حیله های دود می پوسم

دیگر برایم مصرف مشروب سنگین است