ادبیات؛ زیباترین رویای بشر است. «رضا براهنی»

تاریخ نوشتن این غزل به دو ماه پیش بر می گردد اما من از فیسبوک «کوچ کشی» می کنم و شعرها را ـ یکی، یکی ـ انتقال می دهم در وبلاگکم.
ما شهر ها را زیر و رو کردیم و برگشتیم
در خاک های دور خو کردیم و برگشتیم
با سایه ی خود دوست بودم در تمام راه
گاهی نگاهی هم به «او» کردیم و برگشتیم
وقت خداحافظ، خداحافظ، خداحافظ...
یک گریه در گیر گلو کردیم و برگشتیم
با گم شدن ترسیدن و از غصه ترکیدن...
دستی به جیب خود فرو کردیم و برگشتیم
  ما تکه هایی از تمام آسمان ها را
بر قامت صحرا اُتو کردیم و برگشتیم
آیینه ها ما را دروغ و راست می گفتند
دیوانه ها را روبه رو کردیم و برگشتیم
با یک قدیفه در قیافه، روستاها را
با بینی یک گاو بو کردیم و برگشتیم
تنها شدیم اما ندانستیم، چندین گرگ
از یک احاطه، های و هو کردیم و برگشتیم

می خواهم پس از این شعرهایم را در وبلاک بگذارم و لینک بدهم در فیس بوک.

این‌ها تویی؛ صحرا و سنگ و کوه و رودی نیست

زیبایی‌ات را ـ هر چه می‌بینم ـ حدودی نیست

دلتنگ آن آغوش تنگم، هیچ تصویری

اندازه چشم تو شرقی و شهودی نیست

لای دو انگشت تو با سیگار می‌سوزم

از ساختن با سوختن هم هیچ سودی نیست

حتا ترا با بالشی یک‌جا نمی‌خواهم

عشق است این، خودخواهی و بخل و حسودی نیست

وقتی  که اسباب تماشایت فراهم نیست

  وقتی شرابی نیست، شوری نیست، دودی نیست

شیطان نومیدم، وجودم ساز غمگینی است

یک گل نشاط از ـ روزگاری که تو بودی ـ نیست

غزلی خونین...

دست از تو می شستم کف صابون پر از خون بود

پیش اناری گریه کردم، خون پر از خون بود

وارد شدم در زنده گی یک زن زیبا

جادستی دروازه از بیرون پر از خون بود

بی دست و پا در بی سرانجامی رها بودم

لب های «دشت لیلی» مجنون پر از خون بود

خانه گریز روستای کوچکت بودم

در دامنت باغ گلاباتون پر از خون بود

زن های بسیاری شریک قصه ام بودند

شب های بسیاری دل خاتون پر از خون بود

***

یک جمله هم در وضع من شادی نیاورده است

دیدی از آغازل غزل، مضمون پر از خون بود