ادبیات؛ زیباترین رویای بشر است. «رضا براهنی»
ما شهر ها را زیر و رو کردیم و برگشتیم
اینها تویی؛ صحرا و سنگ و کوه و رودی نیست
زیباییات را ـ هر چه میبینم ـ حدودی نیست
دلتنگ آن آغوش تنگم، هیچ تصویری
اندازه چشم تو شرقی و شهودی نیست
لای دو انگشت تو با سیگار میسوزم
از ساختن با سوختن هم هیچ سودی نیست
حتا ترا با بالشی یکجا نمیخواهم
عشق است این، خودخواهی و بخل و حسودی نیست
وقتی که اسباب تماشایت فراهم نیست
وقتی شرابی نیست، شوری نیست، دودی نیست
شیطان نومیدم، وجودم ساز غمگینی است
یک گل نشاط از ـ روزگاری که تو بودی ـ نیست
پیش اناری گریه کردم، خون پر از خون بود
وارد شدم در زنده گی یک زن زیبا
جادستی دروازه از بیرون پر از خون بود
بی دست و پا در بی سرانجامی رها بودم
لب های «دشت لیلی» مجنون پر از خون بود
خانه گریز روستای کوچکت بودم
در دامنت باغ گلاباتون پر از خون بود
زن های بسیاری شریک قصه ام بودند
شب های بسیاری دل خاتون پر از خون بود
***
یک جمله هم در وضع من شادی نیاورده است
دیدی از آغازل غزل، مضمون پر از خون بود