۱

خواست سوی من بیاید، کوچه تا بن بست رفت

تاکسی ران خسته گی های مرا دربست رفت

راه در پای من افتاد و به راه افتادم، آه!

دست من تا دست او را دید رفت از دست، رفت!

ما دو گرگ گشنه بودیم او نمی دانم چه شد

گفت پشت تپه های دور چیزی هست... رفت

حسرتم آمد به هر چیزی که رفت و برنگشت

عمر من از پشت زن های بلند و پست رفت

یک نفر مثل من از این جا نمی دانم کجا

کوله بار کوچکش را روی دوشش بست رفت...

۲

تو چرسی* و تمام بلخ از بوی تو دیوانه ست

لب آیینه می بینم که هر دوی تو دیوانه ست

زنان شهر می پوشند زرهای گران اما

شرنگ پر شرو شور النگوی تو دیوانه ست

کجایت را بگویم سینه ات را دست و پایت را ؟

دهان می بندم ای دیوانه! هر سوی تو دیوانه ست

کسی که سایه ات را دید پای از سر نمی داند

کسی که می نشیند روی در روی تو دیوانه ست

سر آیینه سنگینی کند بر پیکرش وقتی

بگوید بر فراز چشمت ابروی تو دیوانه ست

حشیش